خرید بک لینک
امروز ساعت 4صبح آرمان بیدار شد، گرمش شده بود نمیخوابید، درصورتی که من زیر پتو بودم و سردم بود. نمیفهمم چطور این بچه ها اینقدر گرمایی هستن، تا اون خوابش برد نزدیک 4ونیم بود. و یهو انگار یکی زد تو سرم و گفت ای احمق نرفتی دنبال شکایت از پزشک رو بگیری. پزشک زده بچه ات رو داغون کرده. بعد به این فک کردم چطور بریم اصفهان و بیایم، وقتی من مرخصی ندارم و حسین کلی کار داره. به آشناها فکرکردم، به این نتیجه رسیدم که آشناها قرار نیست برای ما کاری کنند. و فکرم رسید به وکیل. تو تحقیقاتم به این نتیجه رسیدم که ی روز با مدارک پزشکی بچم برم پیش خود پزشک و قضیه رو بهش بگم. اگه مسئولیتش رو قبول کرد که چه بهتر، اگه نکرد میرم شکایت میکنم. میخوام برم بهش بگم، اگه گفت که باید میوردیش خودم درستش میکردم، بهش میگم که بچه من عمل به این سنگینی داشته بردمش پیش بهترین متخصص اونوقت شما چطور تو مطب درمانش میکردی. و همینطور بهش میگم میرم ازت شکایت میکنم از نظام پزشکی بیان ببینن چطور بچه ها رو ختنه میکنی که من به هر پزشکی درمورد روشت میگم بهم میخندن. بیان ببینن واقعا بچه ها میبری تو اتاق چیکارش میکنید. با این فکرا بود که نتونسم تا پنج و نیم بخوابم. بعدشم دیدم صرف نمیکنه بخوابم، رفتم حمام دوش گرفتم و آماده شدم و قهوه بولت پروف درست کردم و خوردم و اومدم سرکار. کتاب یک عاشقانه آرام رو شروع کردم و تاثیر جالبی که روی من داره اینه که باعث میشه سحر خیز بشم و همینطور زندگی رو بیشتر دوست داشته باشم  زرنگتر باشم. محبوب آذری من  اخمهایت را باز کن، تا آن زمان که زنده ایم خوشبختی نیز مثل آب و مهتاب نمیتواند دروغ باشد. ما همانگونه به داشتن امید محکومیم به تصرف خوشبختی نیز. برای ما راهی جز حفظ اعتقاد به خوشبخت

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 12:38

وای ی فیلم عالی دیدم.

در امتداد معجزه

اینقدر خوب بود که قنشگ با فیلم استرس داشتم با فیلم خوشحال شدم و 

بارها خوشحال شدم از اینکه منم ی مادرم

و بارها گفتم واقعا هیچکس برای بچه ها مادر نمیشه.

و بارها نوجوونی بچه هام رو تصور کردم و ذوق کردم از داشتنشون.

قطعا پسرهام با ارزشترین دارایی های زندگیم هستن، دوست داشتنی ترین آدم های زندگیم

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 12:38

دیروز رفتیم مهمونی؛ و من مجبور شدم رژیم رو بشکنم و الان عذاب وجدان شدید دارم.

اومدم ی جا دیگه برای سرکار، اینجا رو دوست ندارم

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: پنجشنبه 19 مرداد 1402 ساعت: 12:38

مادرشوهر اینا اومدن یزد و ی نفر موضوع رو بهشون گفته. و مادرشوهر خیلی ناراحت شده و واکنش شدیدی نشون داده. حالا حسین بجای اینکه از دست اونا ناراحت باشه از دست من ناراحته که چرا اصلا همون اول موضوع رو به خواهرشوهرم گفتم و نذاشتم مث بقیه وقتهایی که بهمون بی احترامی میشد کسی نفهمه. اومدم سرکار منتظرم تا تکلیفم روشن بشه ببینم کجا باید برم سرکار یا میتونم برم تعطیلات یا نه. خیلی روند کاهش وزنم کند شده، شدم 67.500  روزهای اول خیلی بهتر بود. دلم میخواد ی روز رژیم رو بشکنم و ی دل سیر نون بربری با پنیر و هندونه بخورم. اما نا امید نمیشم و ادامه میدم:)

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1402 ساعت: 18:53

فکرکن دوهفته رژیم باشی،  در ارزوی یک لقمه نون،  خوشحال باشی ک ۴کیلو اژ ثزنت کم شده،   بعد وارد ی محیط جدید بشی و همه ازت بپرسن حامله ای

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1402 ساعت: 18:53

خسته ام در حد مرگ. ظهرهم مهمون دارم. دلم میخواست ی هفت هشت ساعت بخوابم این چندروز ده همسر بودیم و هرثانیه مراسم بودیم یا خواب. مطمئنا اگه یکی از خواهرشوهرام نبود بیشتر بهم خوش میگذشت، یکی از خواهرشوهرام که اتفاقن پسربزرک هم داره که همین روزا عروس میاره خیلی اذیتم میکنه.. نمیدونم میخواد چی به سر عروس خودش بیاره. ی دختره تو روضه به دخترخواهرشوهرم گفته بوده که من خیلی دوست دارم بیام تو خانواده شما. اتفاقن همون موقع که داشت میگفت جاریم هم بود. ما خندیدیم. منکه با خودم گفتم باید بهش بگی تو این خانواده هیچ خبری نیست، از دور روابطشون قشنگه. یکیشون که عروس اصفهان شده، بارها تو حرفاش گفته که من با اینکه غریبم اونجا خانواده شوهرم اصلا منو جمعشون راه نمیدن و باهام مث غریبه ها برخورد میکنن. فشنگ حس میکنم وقتی میاد یزد تلافیشو سر من در میاره. مثلا وقتی میخوان برن مراسم، هیچی نمیگن، حتی طوری رفتار میکنن که بخصوص من متوجه نشم که دارن آماده میشن برن، بعد یهو میبینی نیستن و فلان جا مراسم بوده رفته. من موندم تنها؛ البته خوب بود که جاریم هم بود. حتی منکه به حسین میگفتم من تو این مراسم تنهام و حق نداری بری تو هیئت و باید پیش من باشی، قشنگ میگفتن حالا حسین دل گرفته بره تو هیئت چرا جلوشو میگیری :/ خودشون که نبودن حتی ازاینکه حسین هم پیش من باشه بدشون میومد :// کاری کردن که جاریم که تهرانه میگفت من حالاحالاها یزد نمیام. واقعا حس میکنم اون خواهرشوهرم که اصفهانه کلا، بیماری روحی روانی داره به هرحال که من امسال اصلا سکوت نکردم، ی مراسمی دارن بهش میگن نخل برداری؛ کلا همه یزدی ها دارن میرن سرخاک مرده هاشون و .... من قشنگ تو اون مراسم تنها بودم با آرمان، بعد آخر شب مادرشوهرم داشت به حسین م

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1402 ساعت: 18:53

صفحه بندی